قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي

623

درة التاج ( فارسى )

اگر تألّف او در كلّ جهات مفيد مقدار نباشد جسم ازو متألّف نشوذ ، و اگر مفيد مقدار باشد پس جسمى حاصل شذه باشد كى او را نسبتى باشد به آن جسمى - كى فرض كرده‌اند كى اجزاء او غير متناهى است ، و نسبت عدد با عدد جون نسبت حجم است با حجم ، جه بازدياد عدد حجم زيادت شوذ پس او مساوق او باشد - لكن نسبت حجم با حجم نسبت متناهى است با متناهى ، پس نسبت عدد بعدد « 1 » نيز هم جنين باشد ، و آن جسم كى فرض كرده بوذند كى اجزاء او غير متناهيست بفعل متناهى بوذه باشد بفعل ، و هو المطلوب . و به اين روشن شد نيز كى حركت جسم ، و زمان حركت او ، متألّف نشوذ از اجزاء لا يتجزى ، و نه آنج متناهى فرض كنند ازيشان از اجزاء غير متناهى بفعل ، جه ايشان هر دو مطابق مسافت‌اند . و اگر قطع كنند بما لا يتجزّى من الحركة قدرى از مسافت ، اگر آن قدر متجزّى نشوذ بس مسافت متركب شده باشد از اجزاى لا يتجزّى . و اگر متجزّى « 2 » شود آنج به آن نصف آن قطع كنند نصف آن باشد كى به آن كلّ آن قطع كنند پس منقسم شوذ از حركت آنج فرض كردند كى غير منقسم است . و هم جنين است نسبت [ زمان به حركت ، جه ] زمان نصف او ، نصف زمان كلّ او باشد ، جنانك حركت به نصف مسافت نصف حركت است بكلّ مسافت . پس هر يكى ازين سه أعنى : مسافت ، و حركت ، و زمان ، منقسم شوذ بحسب انقسام آن دو ديگر . و ظاهر شد از آنج گفتند كى جسم جون منقسم باشد بفعل لابدّست كى منتهى شوذ قسمت او بجسمى كى منقسم نباشد بفعل ، بل كى قابل قسمت فرضى باشد ، يا وهمى غير متناهى بقوّت بىآنك آن [ ا ] نقسامات بفعل آيذ البتّه . پس هر جسمى قابل انفصالى است « 3 » و آن انفصال اگر مؤدّى باشد بافتراق آن فكّ « 4 » باشد - و قطع باشد ، و اگر مؤذّى نباشد به آن - اگر به جهت امرى باشد در خارج ، او آن است كى

--> ( 1 ) - بعدد را - م . ( 2 ) - و اگر متحرك - م . ( 3 ) - انفصالست - م . ( 4 ) - فكر - اصل - م .